اتاق مه

اتاق مه

دیوارهای اتاقم یادآور خاطرات زیادیست . هم خوب هم بد...
با آن بزرگ شده ام...
و حالا دوست دارم اینجا هم اتاقی داشته باشم تا علاوه بر ثبت خاطرات گذشته و حالم، بعضی روزمرگی ها، دیده ها و ذهنیاتی که در جریان نسبتا آرام و بعضاً متلاطم زندگی ام رخ می دهد را ماندگار کنم...


میم.خ

اینم از شیرینی قبولی...

برام دعا کنید... همین... 

شیرینب

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۱۹
میم.خ

خاطرات دور

هر کدوم از اینا یادگار یه عزیزه...

حتی اگه 20 سال دیگه هم بگذره همینطوری نگه می دارم...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۴۹
میم.خ

 تجربه های جدید... و فرصت های نو... به آدم انرژی میده... ولی چون ناشناخته هستن... استرس تقریباً زیادی هم به همراه دارن...

دارم آماده میشم واسه آغاز روزهایی متفاوت از چند ماه گذشته... هم خوشحالم هم ناراحت  و هم استرس...  + کلی احساسات متناقضِ دیگه... لبخند

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۰۸
میم.خ

یعنی بدتر از کنکور ارشد ایران، کنکوری هست...؟

منابع که به هیچ عنوان تعیین نمی شه...

سوال ها پر از غلطه... حتی غلط املایی!!!

پاسخ که اصلاً حرفشم نزن...

زمان برگزاری آزمونش بهمن ماه و در اوج سرماس... بچه ها همیشه یا سرما خوردن... یا دست و پاشون تو برف شکسته... 

می ری آزمون می دی با این وضع حوزه ها دستات همچین یخ می زنه که نمی تونی درست حسابی تست بزنی! 

جواب اولیش نیمه دوم اردیبهشت یعنی 3 ماه بعدش میاد...

انتخاب رشته که کردی جواب نهاییش نیمه اول شهریور یعنی 7 ماه بعد کنکور میاد...

یکی به من بگه اینا مگه می خوان جوابای مارو پرورش بدن که انقدر پیش خودشون نگه می دارن....؟! این وسط کلی وقت ما تلف میشه و اعصابمان داغان!!!!

دکترا اسفند برگزار می شه فروردین-اردیبهشت جوابش میاد بچه ها مصاحبه می دن... مرداد جواب نهایی میاد... یعنی پروسش از کارشناسی ارشدم کوتاه تره...! 

یعنی این شمارش معکوس سنجش برام کشنده شده...

آفت دهان... جوش صورت... معده درد... و انواع و اقسام بیماری های استرسی رو دارم تحمل می کنم تا این یه روز هم بگذره...

+بعداً نوشت : 

گرفتگی رگ کمر هم از ظهر اضافه شده... :(((((

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۲۵
میم.خ

امروز وقتی داشتم از خیابون رد می شدم یه پسر 5-6 ساله ای با پدرش اونطرف ایستاده بود... گوله گوله اشک می ریخت باباش هی می گفت چی می خوای... آخرش گفت مامانمووووو... پدره گفت صبر کن الان می یاد اونطرف خیابونه... انگاری مامانشم مثل اسباب بازیاش جزئی از اموالش باشن که اینجوری می گه مامان می خوام...

یاد خودم افتادم که هنوز که هنوزه با این سن بازم همون حس مالکیت خاصو نسبت به مامانم دارم... اصلاً انگاری این بنده ی خدا جزء جدا نشدنیه زندگیه و همیشه باید دور و برم باشه... هر چند تو خونه باهاش کم حرف بزنم ولی تا نباشه بد خلق می شم... 

فقط یه چیز میدونم زندگی بدونه اون تا ابد لَنگه... ناقصه... به درد نخوره!

مادر

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۴۱
میم.خ

چرا مادرا وقت عروسی که میشه می گن این همــــــــــه لباس داری همونا رو بپوش... یکم که  غر می زنی می گن اصن فلان جا که کسی تو رو ندید اینجام کسی نمی بینت اصلاً خبری نیست و ... !

خب مادر من لباس نمی خری... نخر! دیگه چرا اینجوری می زنی تو روحیه حساس ما! کی گفته با این طول و عرض و ارتفاعی که من دارم، کسی نمی بینتم؟؟؟ مگه میشـــــــــه؟؟؟ اصلاً ما دوس داریم ببیننمون! چرا اینجوری می گی آخــــه؟! حالا نه اینکه همه زندگیمون خلاصه بشه تو قر و فر و دغدغه های این چنینی! خیر! ولی آدم که هستیم!

خودم می دونم ناراحتیم از دستت به جا نیستا چون اینجوری تو خیلی بیشتر از من باید ازم ناراحت باشی... ولی... :(

+آیکون دختری که نمی دونه چهار عدد عروسی را کجای دلش بگذارد!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۳۳
میم.خ

امروز وقتی داشتم ورقه های مربوط به انتخاب واحدا و ... دانشگاه رو زیر و رو می کردم تا یه چیزیو پیدا کنم... یه دفه یاد 2 سال پیش افتادم... تو یکی از انتخاب واحدا یکی از بچه های شهرستان دیگه دیر رسیده بود و از طرفی مدیر گروه هم وقت محدودی رو برای امضای برگه ی پیش انتخاب واحد گذاشته بود... خلاصه اینکه این بنده خدا نرسیده بود و از طرفی آموزش نهایتاً تا همون روز برگه ها رو می خواست...

اینجا بود که من طبق یک عمل انسان دوستانه امضای بسیار سختِ مدیر گروهمون رو جعل کردم!  ولی خداییش کارم حرف نداشت! بازم درخواست بود ولی این یکی چون واقعاً شرایطش سخت بود اینکار. براش انجام دادم.

حالا مسئله اینجاس که آیا من مرتکب خطا شدم؟ باید استغفار کنم؟؟؟  ولی من که حق کسیو ضایع نکردم... اینقدر که این آموزش و مدیر گروها اعصاب مارو به هم ریختن پس چی میشه؟؟؟ 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۵۰
میم.خ

من کلاً از این اصطلاح زیاد استفاده می کنم... (البته برای صمیمیا)

امروز تو یه سایتی انگلیسیشو دیدم برام جالب بود :

نیشِت رو ببند!

     Wipe that grin of your face (informal)

smile

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۱۱
میم.خ

به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد

" هنگامی که دشواری ها و آزمون ها چونان دیوارهای زندان به چشم می آیند، من آن اندک کاری را که می توانم انجام می دهم و باقی را به تو می سپارم"      اف.دبلیو.فیبر

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم؛ شغلم را، دوستانم را، مذهبم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم.

به او گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه ی زندگی برایم بیاوری؟

و جواب او مرا شگفت زده کرد. او گفت: " آیا سرخس و بامبو را می بینی؟ "

پاسخ دادم "بلی." فرمود : " هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آن ها مراقبت کردم. به آن ها نور و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت، اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دویم سال سرخس ها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند، اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم. در سال های سوم و چهارم نیز بامیوها رشد نکردند. اما من باز از آن ها قطع امید نکردم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۵۶
میم.خ

" زندگی یک هدیه است که باید از آن لذت برد."   چارلی چاپلین

* به یاد داشته باش که عشق های سترگ و دستاوردهای عظیم، به خطر کردن ها و ریسک های بزرگ محتاج اند.

* به این سه میم همواره عمل کن : محبت و احترام به خود، محبت به همگان و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای.

* به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

* اگر می خواهی قواعد بازی را تغییر بدهی، نخست آن قواعد را بیاموز.

* به خاطر یم مشاجره ی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

* وقتی دانستی خطایی مرتکب شده ای، گام هایی را برای جبران آن خطا بردار.

*چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزش های خود را به سادگی در برابر آن ها فرومگذار.

* به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۳
میم.خ