اتاق مه

اتاق مه

دیوارهای اتاقم یادآور خاطرات زیادیست . هم خوب هم بد...
با آن بزرگ شده ام...
و حالا دوست دارم اینجا هم اتاقی داشته باشم تا علاوه بر ثبت خاطرات گذشته و حالم، بعضی روزمرگی ها، دیده ها و ذهنیاتی که در جریان نسبتا آرام و بعضاً متلاطم زندگی ام رخ می دهد را ماندگار کنم...


میم.خ

گاهی پشیمون میشم از قضاوت نادرستم در گذشته و این مربوط به وقتیه که عکس العملی غیر از اونکه فکرشُ می کردم پیش میاد... اما خوب یکم که می گذره باز یادم می ره :(( باز می شم همونکه در مورد بعضی چیزا جنبه ی خوبشو نمی بینه...

یکم که فکر می کنم میبینم هم نمی تونم و هم می تونم به خودم حق بدم... (با توجه به چیزایی که دیدم... شنیدم... گذروندم...)  بعدش شدیداً گیج می شم و شدیداً پیدا کردن حق و برقراری عدالت توو ذهنم پررنگ میشه... آخرشم هرچی دل بگه باز همونو تکرار می کنم و این می شه که این چرخه ادامه داره و همچنان خود درگیری مشاهده می شه... :(( خلاصه یه جورایی شده درد مضمن و ادامه دار که حل کردنش سخته...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۳۳
میم.خ

چای داغی برای خودم ریختم...

خیره به فنجان و در انتظار محو شدن بخارهای سپیدِ روییده در قله ی آن...

ناگهان لبخندی از جنس نور چشمانم را نوازش داد...

لبخندی از نور در دل تاریک ترین ساعات شب...

لبخندی از جنس خوب امید... در دل ناامیدترین روزهای ماه...

ناامید از...

و من در آن جلوه ای از امید و بخشندگی را دیدم... لمس کردم... نه با سرانگشتانم بلکه با قلبم... روحم...

خیلی خوب دانستم پیامش را...

بخند عزیز من... بخند...

پیش از آنکه چنین خنده ی عمیقی را از یاد ببری...

پیش از آنکه...

93/5/6 

لبخند چای

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۳ ، ۰۲:۴۶
میم.خ

تصویر گویاست... بغلی

خطم چطوره ؟ خجول

شعر حافظ

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۳ ، ۰۲:۳۰
میم.خ

مسمومیت، اسهال و استفراغ، و کلاً بیماری هایی از این دست، خـــــــــر است!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۵۰
میم.خ

به نظر شما حقوق بشر الان کیلویی چند شده؟ با وضع مالیه ما می تونیم از اون بی خاصیتا یه چند کیلوییشو برای یه ملتی بخریم؟

آخه کدوم آدمی بچه 3-4 ساله ای رو به بهانه های ابلهانه زیر رگبار گلوله می گیره...؟ آخه این کدوم دین و آیینه که به شما میگه باید بکشید و از خوردن خون این آدما سیراب بشید؟ 

خیلی گشتم که یه عکس خوب بذارم... ولی واقعا انقدر این فاجعه عمیقه که حتی بعضی عکس هارو نمیشه طاقت آورد و بیش از چند ثانیه نگاهشون کرد...

 چرا چشم جهان و حتی بعضی از هموطن های خودمون به این نسل کشی بسته شده...؟ اونهایی که دم به دم دنبال اعتراض برای حقوق خود هستن، میبینن کشته شدن این طفل معصوم ها رو؟ میبینن فاجعه ای بزرگتر از خیلی از مشکلات خودشون تو دنیا داره رخ می ده ولی بزرگان چشم بستن؟ بعد از همین بزرگان توقع کمک و نجات خودشون رو دارن؟ کجای کارید که اینها به هیشکی رحم نمیکنن...

نمیخوام عکسی از فجایع به بار اومده بذارم چون مطمئناً انسان آگاهی نیست که تا الان ندیده باشه... به امید روزی که دنیا پاک شه از این خودخواهان...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۳ ، ۱۳:۱۴
میم.خ

واقعا امان از این شبکه های اجتماعیـــــــــــ !

عجیب وقت گیرند...

و صد البته غیر ضروری... اما...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۳ ، ۰۴:۵۱
میم.خ

قرآن

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۳ ، ۲۳:۱۰
میم.خ

خنده انقدر که از این استتوس دوستم خندیدم، دلم می خواد اینجا هم ثبتش کنم.... دمِ دستم باشه هر چند وقت درمیون بخونم بخندم  :

الان بچه شیش ماهه تخت دو نفره داره،

واسش موزیک لایت میذارن با نور کم تا بخوابه،

اونوقت زمان ما میذاشتنمون رو پاهاشون به حالت *سانترفیوژ*!

انقد تکونمون میدادن تا پلاسمای خونمون جدا بشه بریم تو کمااااااا

خوشحالی زیاد

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۳ ، ۰۱:۲۲
میم.خ

سال ها پیش وقتی که یه دانش آموز راهنمایی بودم مدرسه، توو تاکسی به یه خانومی برخوردم که کیف پولش رو فراموش کرده بود و بنابراین...گریه منم طی یک عمل انسان دوستانه کرایه اون خانومو حساب کردم و تو عالم بچگی کلی ذوق کردم که کمک کردم... خوشحال در عوض اون خانوم یه دعای آیت الکرسی بهم داد، ازونایی که رو یه ورق روغنی نوشته شده و بیشتر دست فروشا اون سالها داشتن، هرچی از من انکار بود از اون اصرار...care گفت این خیلی برام عزیزه... یادگار یکی برای منه... اما حالا می دمش به تو... لاو

چند روز پیش داشتم نگاهش می کردم و با خودم فکر می کردم چرا آخه باید این دعا رو که براش خاطره انگیز هم بود ببخشه به من...؟

امروز که تو تاکسی نشسته بودم... بعد دو دقیقه وسواس فکری همیشگی اومد سراغمو کیفمو نگاه کردم دیدم ای دل غافل...vay کیف پول نیاوردم...shame خلاصه با کلی خجالت زنگ زدم به پدر telکه هر جا هستی تا 5 دقیقه دیگه خودت رو برسون فلان جا که من...  یه دختری حدودا 3-4 سال بزرگتر از خودم کنارم بود و شنید و بلافاصله کرایمو حساب کرد و گفت توام جای خواهرم...care خیلی ازش تشکر کردم و البته که چقدر هم شرمنده شدم... شاد

خلاصه اینکه هرجا که هستی... هر کی که هستی... شاید یه روزی تو جای اون آدمی باشی که الان در مقابلته... پس اونطور رفتار کن که فکر میکنی شایستس با تو رفتار کنند....

و این جاست که می گن : از هر دست که بدی از همون دست پس می گیری...

البته این اتفاق باعث شد چندتا اصطلاح جدید انگلیسی هم یاد بگیرم که معنیه همین ضرب المثله :

To reap what you sow

One good turn deserves another

What goes around comes around

As you sow, so you shall reap

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۳ ، ۰۰:۳۱
میم.خ

یه جایی خوندم :

گاه آن کس که به رفتن چمدان می بندد

رفتنی نیست، دو چشم نگران می خواهد

و من چقدر موافقم...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۳ ، ۰۱:۵۲
میم.خ