اتاق نارنجی

اتاق نارنجی

اتاق نارنجی یادآور خاطرات زیادیست برایم... هم خوب هم بد...
با آن بزرگ شده ام...
و حالا دوست دارم اینجا هم اتاقی داشته باشم تا علاوه بر ثبت اتفاقات اتاق نارنجیِ گذشته و حالم، بعضی روزمرگی ها، دیده ها و ذهنیاتی که در جریان نسبتا آرام و بعضاً متلاطم زندگی ام رخ می دهد را ماندگار کنم...


میم.خ

۶۸ مطلب با موضوع «روزانه ها» ثبت شده است

خاطرات اتفاقاتی هستند که هر جا و هر لحظه مثل یک حافظه جدانشدنی کامپیوتر همراه ما هستن و دسترسی به اونها در هر لحظه ای به راحتی اتفاق میفته... فقط یه جرقه نیازه تا بخوای بری سراغش... یه کلیک یه لحظه تامل و تمام... چشماتو ببند و برو تو دلش...

 فصل توت، رمانی که امروز جشن رونمایی از چاپش بود داستان آدمهایی ِکه من دو سال تمام همراه اونها و پیش رفتن اتفاقات زندگیشون لحظه های خوب و بدی رو تجربه و زندگی کردم و از شروع تا پایانش حالات مختلفی رو گذروندم...

بعداز خوندن فصل توت، دیگه هیچ رمان ایرانی موجودی به دلم نشسته و سلیقه ی خوندنم و انتخات کتابام خیلی عوض شده... داستانی که با تمام زندگی نویسنده اش عجین شده و احساسات بسیار بسیار زیادی براش خرج شده، ارزش چندین و چندبار خوندن رو داره... تبریک به دوست خوبم نویسنده ی این اثر به یاد موندنی...  

فصل توت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۰
میم.خ

مدت هاست که از حال و هوای نوشتن درآمده ام...

یاری پیدا کرده ام که بیشتر حرفهایم را برایش می گویم و در واقع دیگر مجالی برای نوشتن باقی نمی ماند...

اما نه... میخواهم از سر گیرم این سنت حسنه را... حالا که مرحله ای دیگر از درس و زندگی را از سر گذرانده ام و شاید اندکی از دل مشغولی های سابقم کاسته شده است..

خدایا شکرت...

برای داده و نداده ات...

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۸
میم.خ

دنیــــا پر از آدمای خـــــوبه که کارای بــــــد می کنن...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۰
میم.خ

خیلی خوشحالم که تو یه بعدازظهر بهاری تصمیم گرفتم کتابای مصطفی مستورو شروع کنم...

راضیم ازش و از خودم :)

دنیای پر رمز و رازی که تو هر داستانش هست، عالیه... و دلت میخواد بارها و بارها برگردی و دوباره داستانها رو مرور کنی و چیزای جدید کشف کنی...

من که شیفته ی داستاناش شدم...

هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی به داستان کوتاه علاقه مند بشم ولی الان باید بگم مستور نظرمو عوض کرد...

روی ماه خداوند را ببوستهران در بعدازظهرعشق روی پیاده روچند روایت معتبرمن دانای کل هستماستخوان خوک و دست های جذامیمن گنجشک نیستمحکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۶
میم.خ

-یه لیوان از تو اون کابینته بردار.
-خب.
-پرتش کن زمین.
-خب.
-شکست؟
-آره.
-حالا ازش عذر خواهی کن.
-ببخشید لیوان منظوری نداشتم.
-دوباره درست شد؟
-نه
-متوجه میشی؟ ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۲۲
میم.خ

خب من عشق را جورِ دیگری می دیدم...
از اولش هم همین طور بودم!
این که مثل یک دکمه ی شُل به پیراهن کسی آویزان باشم را دوست نداشتم؛ این که مثل تابلوی راهنما مدام یادآورِ باید و نبایدی باشم را؛ دوست نداشتم... این که...!

من می خواستم با هم عبور کنیم؛ گاهی حتی پس و پیش؛ اما در ‏حرکت... من ‏ایستادن را قبول ندارم، من درجا زدن را دوست ندارم، من از هر آنچه که او را از رفتن باز می دارد، بیزارم؛
می خواستم قایق نجات باشم، بال پرواز باشم، چراغ روشنی که از هر جای تاریکی نگاه کند می بیند اش...
می خواستم هر جا ایستاد و خسته شد، نوک قله را نشانش بدهم و سرخوشانه پا به پایش بدوم، حتی اگر خودم به هیچ جا نرسم...
هیچ وقت تصاحب کردن را یاد نگرفتم!
این که بروی با چنگ و دندان یک کسی را مال خودت کنی، یک چیزی را به خودت ببندی، دست کسی را تنها برای آن بگیری که فرار نکند؛ مگر نه اینکه هر کس تنها به خویشتنش تعلق دارد، پس ‏جنگ برای چه؟!
آدمیزاد بخواهد دلش به ‏ماندن باشد هزار فرسخ هم دور شود، باز هم مانده است...! وقتی کسی را دوست داری،
باید از خودت بدانی اش...

آدمیزاد مگر برای داشتن خودش میجنگد؟!
من بلد نیستم بجنگم،
سخت ترین روزها را فقط گریه می کنم و فکر میکنم لابد دلش جای دیگری ست و آدم نباید دنبال رفتنی ها بدود...!
باید بنشیند پشت در و یواشکی ‏گریه کند...
من با بند بند وجودم ‏دوسَت می دارم و سیاست و حساب و کتاب و روانشناسی و تاریخ و جغرافی را هم دخالت نمیدهم...
من فقط زندگی می کنم و زندگی هم بالاخره یک جا تمام می شود.

بگوییم دوستت دارم و بنشینیم به تماشا، بگوییم دوستت دارم و دست و پا نزنیم، اشک و لبخندمان را بغل بگیریم و همه چیز را صبورانه بسپاریم به زمان...
چرا که زیر آسمان برای هر چیز زمانی ست...
حالا بعضی وقت ها یک چیز کوچکی توی قلبم خسته است، دلش مهربانی می خواهد، بعضی وقت ها بیخودی تند تند می تپد و تقصیر هیچ کس هم نیست؛ بیخودی دیوانه می شود و دلش کرور کرور لحظه های بی دغدغه ی عاشقانه می خواهد؛
دلش می خواهد می توانست بگوید:
"مسافر کوچولو، شازده کوچولوی من،
یا بیا و کنارم بمان، یا این دخترکِ مغرورِ گل به دامنِ بهانه گیر را باخودت بردار و ببر گوشه ای با عشق گم و گورش کن".

محسن حسینخانی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۰۹
میم.خ

عجیب با این جمله موافقم...

when you fully trust a person without any doubt, you finally get one of the two results :

a person for life

or

a lesson for life

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۰:۵۱
میم.خ

از شروع ترم جدید که ساختمون خوابگاه و اتاقمون عوض شده... احساس بهتری دارم... البته همچنان مشکلات اینترنتی پابرجاست...

یه دختری هم هست در همسایگی ما که بسیااااااااااااار بسیاااااااااااار مهربونه :) هر وقت رد میشه از کنار اتاقا، کفشا و دمپاییای همه رو مرتب و جفت میکنه...

خیلی هم عالی

دستش درد نکنه :)) 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۱۶
میم.خ

اون زمونا که ما کم سن و سال بودیم و محصل دوره ابتدایی... زنگ مدرسه که زده میشد... پرواز می کردیم به سمت خونه هامون... بعدش هم، بازی بود و بازی... مشقامونم می نوشتیم ولی خودمون به تنهایی... مامان باباها خیلی درگیر ما نبودن...

اما الان از اول ابتدایی باید حرص بخوری که بچه درسشو بخونه، مشقُ تمریناشو حل کنه، کتاب کار تابستونشو کامل کنه... تازه بچه های قدیم درسشون خیلی بهتر بود و این از ورودی های سال به سال دانشگاه ها و وضعیت درسیشون کاملاً پیداست...

اینجاست که باید طنز آمیز گفت : واقعاً داریم به کجا میریم؟؟؟؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۴۴
میم.خ

شاید سیب های باغچه ی کوچکمان اولین سال حضور را طی می کنند،

اما

سال هاست در دل اهالی این خانه، سیب تازه ای نروییده است...

درخت سیب

عکس از من :)

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۶:۵۷
میم.خ