اتاق نارنجی

اتاق نارنجی

اتاق نارنجی یادآور خاطرات زیادیست برایم... هم خوب هم بد...
با آن بزرگ شده ام...
و حالا دوست دارم اینجا هم اتاقی داشته باشم تا علاوه بر ثبت اتفاقات اتاق نارنجیِ گذشته و حالم، بعضی روزمرگی ها، دیده ها و ذهنیاتی که در جریان نسبتا آرام و بعضاً متلاطم زندگی ام رخ می دهد را ماندگار کنم...


میم.خ

۱۶ مطلب با موضوع «آشفته بازار ذهن» ثبت شده است

روزهای غمگینی که با محصولات هیچ یک از قنادی های شهر ، رنگ شیرین شادی نمی گیرند...

بستنی

تجربه ی تازه ای بود... بستنی با طعم انگورهای تازه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۱۰
میم.خ

شاید سیب های باغچه ی کوچکمان اولین سال حضور را طی می کنند،

اما

سال هاست در دل اهالی این خانه، سیب تازه ای نروییده است...

درخت سیب

عکس از من :)

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۶:۵۷
میم.خ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۵ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۳
میم.خ

بدم میاد از این جماعت بیمار

که نشستن بیکار

تا حرف ببافن و بچسبونن به این آدم بینوا

بینوا که می گم فکر نکنین فقط خودمو می گم

این بر می گرده به هرکی که شده طعمه ی همین آدمای بیمارِ بیکارِ بیعار! 

94.1.17

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۳۰
میم.خ

سخت است همزیستی دائم با کسانی که دغدغه هایت را نمی فهمند اما عزیزان تواند.  گابریل گارسیا مارکز

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۳ ، ۲۲:۰۹
میم.خ

بازی های دوران کودکی رو یادتونه...؟

با عروسک بازیامون یاد گرفتیم باید مادر بشیم... بالاخره باید یه روزی زندگیِ خودمونو جدا کنیم از مامان بابا... اون موقع بچه هامون عروسکامونن با این تفاوت که کم کم بزرگ میشن... راه میفتن و میرن...

با سرسره بازی یاد گرفتیم همیشه رفتن و صعود کردن سختیه خاص خودشو داره... ولی اگه می خوای برسی اون بالا باید با شوق و ذوق بری... اما باید حواست باشه وقتی اون بالا رسیدی پایین اومدن خیلی خیلی سریعتر از انچه که فکر کنی اتفاق میفته و در عرض چند ثانیه تمام زحمات بالا کشیدن خودت به هدر میره... پس یادت باشه سقوط خیلی سریعتر از صعود اتفاق میفته... پس دنبال صعود یک شبه نباش چون شاید این دو با هم اشتباه گرفته بشن...

با الاکلنگ حس کردیم که فقط وقتی می تونیم از بازی لذت ببریم و تعادل داشته باشیم که با یارمون بسازیم... هماهنگ باشیم... بخندیم و با هم خوش باشیم... اون وقت الاکلنگ میشه شیرین ترین بازی دنیا... چون کنار یارت و با هماهنگی و تعادل کامل، بالا و پایین دنیا رو میبینی... هیجانشو حس می کنی... ولی تا آخرش با همین... در اوج هماهنگی...

وقتی گل یا پوچ بازی می کردیم... شش دنگ حواسمونو جمع می کردیم... چون میدونستیم انتخابمون مهمه... حساسه و دقت میخواد...

با لی لی بازی فهمیدیم باید حق دوستامونو رعایت کنیم و نوبت به نوبت بازی کنیم... یاد گرفتیم چطور هدفمونو نشونه بگیریم و پس از گذروندن مراحل مختلف هرچند سخت، به اون برسیم...

کش بازی هم که نهایت دقت... هوش... ذکاوت... و مهارت بود... هر انتخاب نادرست و هر حرکت نابجا باعث می شد کلی کارمون سخت بشه...از مسیر یا هدفمون دور بشیم... یا حتی گره ای بخوره که باز شدنش ممکن نباشه... پس باید یاد میگرفتیم درست فکر کنیم... انتخاب کنیم... و در نهایت با مهارت عمل کنیم...

بازی های ما... دنیا دنیا، مفهوم داشته... آن موقع، سرخوش از انرژی کودکی بودیم... اکنون وقت اندیشیدن و پی بردن به هزاران راز نهفته در آنها و صد البته درس گرفتنه...

لی لی بازی

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۰۴
میم.خ

پنجره-4

93/5/15

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۰۰
میم.خ

چای داغی برای خودم ریختم...

خیره به فنجان و در انتظار محو شدن بخارهای سپیدِ روییده در قله ی آن...

ناگهان لبخندی از جنس نور چشمانم را نوازش داد...

لبخندی از نور در دل تاریک ترین ساعات شب...

لبخندی از جنس خوب امید... در دل ناامیدترین روزهای ماه...

ناامید از...

و من در آن جلوه ای از امید و بخشندگی را دیدم... لمس کردم... نه با سرانگشتانم بلکه با قلبم... روحم...

خیلی خوب دانستم پیامش را...

بخند عزیز من... بخند...

پیش از آنکه چنین خنده ی عمیقی را از یاد ببری...

پیش از آنکه...

93/5/6 

لبخند چای

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۳ ، ۰۲:۴۶
میم.خ

قرآن

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۳ ، ۲۳:۱۰
میم.خ

یه جایی خوندم :

گاه آن کس که به رفتن چمدان می بندد

رفتنی نیست، دو چشم نگران می خواهد

و من چقدر موافقم...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۳ ، ۰۱:۵۲
میم.خ