اتاق مه

اتاق مه

دیوارهای اتاقم یادآور خاطرات زیادیست . هم خوب هم بد...
با آن بزرگ شده ام...
و حالا دوست دارم اینجا هم اتاقی داشته باشم تا علاوه بر ثبت خاطرات گذشته و حالم، بعضی روزمرگی ها، دیده ها و ذهنیاتی که در جریان نسبتا آرام و بعضاً متلاطم زندگی ام رخ می دهد را ماندگار کنم...


میم.خ

یک سال است یاری کنار خود دارم که با همه تفاهم ها و عدم تفاهم ها دوستش دارم...

گاهی آنقدر خوب است که در لحظه دلم برایش می تپد و تنگ می شود حتی اگر پیش رویم باشد و گاهی آنقدر دلخور می شوم که فکرهای پیوسته ناراحت کننده رهایم نمیکند...

با این همه تجربه متفاوتی است که شاید درزندگی ام لازم بود اتفاق بیفتد و بماند برای همیشه، تا هر روز بیش از پیش باتجربه شوم. هرچند آنطور که از من انتظار می رود بعید می دانم این با تجربگی قبل از 10 سال آینده اتفاق بیفتد... راه سختی است...

درس خواندن مرحله ی سختی از زندگی بود ولی بسیار متفاوت از زندگی مشترک... درس خوانده ام و بیکارم و این بر دردهایم می افزاید... گیج و سردرگم دیگر نمیدانم باید چه هدفی انتخاب کنم و به سویش بروم... انگار که تمام آمال و آرزوهایی که در تمام طول تحصیل داشته ام بر باد رفته و تمام انرژی ام تخلیه شده است...

با این همه همسر خوب و همراهی دارم... نمی گذارد آب در دلم تکان بخورد و باعث می شود کمتر به این نگرانی ها فکر کنم.

ویژه

لطفا برای پدر مهربان و دلنازکم دعا کنید. این روزها درگیر بیماری بسیار سختی است. سپاسگذارم...

کافه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۲:۴۶
میم.خ

و من کاملا اتفاقی در یک عصر بارانی، همراه یار نشسته در کافه ای، شیفته ی شعر های شاملو گشتم... 

شاعرای زیادی هستن که دوست دارم شاید چون کلا شعر دوستم  ولی شاملو... شاملو... پیش از این تنها سعدی بود که عشقی بی حد به شعرهایش داشتم اما الان پس از آن روز شاملو را بسیار تحسین می کنم...  روح هردوشان آرام...

ای کاش آب بودم

گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی. ــ

آدمی بودن

             حسرتا!

                      مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن. نمی‌بینی؟

 

ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــ

نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را

                                                (ــ تا به زخمِ تبر بر خاک‌اش افکنند

                                                در آتش سوختن را؟)

یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخشیدن

                                                                  (ــ از آن پیش‌تر که صلیبی‌ش آلوده کنند

                                                                  به لخته‌لخته‌ی خونی بی‌حاصل؟)

یا به سیراب کردنِ لب‌تشنه‌یی

رضایتِ خاطری احساس کردن

                                     (ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند

                                     در میدانی جوشان از آفتاب و عربده

                                     تا به شمشیری گردنش بزنند؟

                                     حیرت‌ات را بر نمی‌انگیزد

                                     قابیلِ برادرِ خود شدن

                                     یا جلادِ دیگراندیشان؟

                                     یا درختی بالیده‌نابالیده را

                                                                   حتا

                                     هیمه‌یی انگاشتن بی‌جان؟)

 

می‌دانم می‌دانم می‌دانم

با اینهمه کاش ای‌کاش آب می‌بودم

گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است.

 

آه

کاش هنوز

             به بی‌خبری

                           قطره‌یی بودم پاک

از نَم‌باری

           به کوهپایه‌یی

نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌داد

سرگشته‌موجِ بی‌مایه‌یی.

30 / 6 /  1368  -  احمد شاملو  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۱۱
میم.خ

خاطرات اتفاقاتی هستند که هر جا و هر لحظه مثل یک حافظه جدانشدنی کامپیوتر همراه ما هستن و دسترسی به اونها در هر لحظه ای به راحتی اتفاق میفته... فقط یه جرقه نیازه تا بخوای بری سراغش... یه کلیک یه لحظه تامل و تمام... چشماتو ببند و برو تو دلش...

 فصل توت، رمانی که امروز جشن رونمایی از چاپش بود داستان آدمهایی ِکه من دو سال تمام همراه اونها و پیش رفتن اتفاقات زندگیشون لحظه های خوب و بدی رو تجربه و زندگی کردم و از شروع تا پایانش حالات مختلفی رو گذروندم...

بعداز خوندن فصل توت، دیگه هیچ رمان ایرانی موجودی به دلم نشسته و سلیقه ی خوندنم و انتخات کتابام خیلی عوض شده... داستانی که با تمام زندگی نویسنده اش عجین شده و احساسات بسیار بسیار زیادی براش خرج شده، ارزش چندین و چندبار خوندن رو داره... تبریک به دوست خوبم نویسنده ی این اثر به یاد موندنی...  

فصل توت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۰
میم.خ

مدت هاست که از حال و هوای نوشتن درآمده ام...

یاری پیدا کرده ام که بیشتر حرفهایم را برایش می گویم و در واقع دیگر مجالی برای نوشتن باقی نمی ماند...

اما نه... میخواهم از سر گیرم این سنت حسنه را... حالا که مرحله ای دیگر از درس و زندگی را از سر گذرانده ام و شاید اندکی از دل مشغولی های سابقم کاسته شده است..

خدایا شکرت...

برای داده و نداده ات...

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۸
میم.خ

دنیــــا پر از آدمای خـــــوبه که کارای بــــــد می کنن...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۰
میم.خ

خیلی خوشحالم که تو یه بعدازظهر بهاری تصمیم گرفتم کتابای مصطفی مستورو شروع کنم...

راضیم ازش و از خودم :)

دنیای پر رمز و رازی که تو هر داستانش هست، عالیه... و دلت میخواد بارها و بارها برگردی و دوباره داستانها رو مرور کنی و چیزای جدید کشف کنی...

من که شیفته ی داستاناش شدم...

هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی به داستان کوتاه علاقه مند بشم ولی الان باید بگم مستور نظرمو عوض کرد...

روی ماه خداوند را ببوستهران در بعدازظهرعشق روی پیاده روچند روایت معتبرمن دانای کل هستماستخوان خوک و دست های جذامیمن گنجشک نیستمحکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۶
میم.خ

-یه لیوان از تو اون کابینته بردار.
-خب.
-پرتش کن زمین.
-خب.
-شکست؟
-آره.
-حالا ازش عذر خواهی کن.
-ببخشید لیوان منظوری نداشتم.
-دوباره درست شد؟
-نه
-متوجه میشی؟ ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۲۲
میم.خ

خب من عشق را جورِ دیگری می دیدم...
از اولش هم همین طور بودم!
این که مثل یک دکمه ی شُل به پیراهن کسی آویزان باشم را دوست نداشتم؛ این که مثل تابلوی راهنما مدام یادآورِ باید و نبایدی باشم را؛ دوست نداشتم... این که...!

من می خواستم با هم عبور کنیم؛ گاهی حتی پس و پیش؛ اما در ‏حرکت... من ‏ایستادن را قبول ندارم، من درجا زدن را دوست ندارم، من از هر آنچه که او را از رفتن باز می دارد، بیزارم؛
می خواستم قایق نجات باشم، بال پرواز باشم، چراغ روشنی که از هر جای تاریکی نگاه کند می بیند اش...
می خواستم هر جا ایستاد و خسته شد، نوک قله را نشانش بدهم و سرخوشانه پا به پایش بدوم، حتی اگر خودم به هیچ جا نرسم...
هیچ وقت تصاحب کردن را یاد نگرفتم!
این که بروی با چنگ و دندان یک کسی را مال خودت کنی، یک چیزی را به خودت ببندی، دست کسی را تنها برای آن بگیری که فرار نکند؛ مگر نه اینکه هر کس تنها به خویشتنش تعلق دارد، پس ‏جنگ برای چه؟!
آدمیزاد بخواهد دلش به ‏ماندن باشد هزار فرسخ هم دور شود، باز هم مانده است...! وقتی کسی را دوست داری،
باید از خودت بدانی اش...

آدمیزاد مگر برای داشتن خودش میجنگد؟!
من بلد نیستم بجنگم،
سخت ترین روزها را فقط گریه می کنم و فکر میکنم لابد دلش جای دیگری ست و آدم نباید دنبال رفتنی ها بدود...!
باید بنشیند پشت در و یواشکی ‏گریه کند...
من با بند بند وجودم ‏دوسَت می دارم و سیاست و حساب و کتاب و روانشناسی و تاریخ و جغرافی را هم دخالت نمیدهم...
من فقط زندگی می کنم و زندگی هم بالاخره یک جا تمام می شود.

بگوییم دوستت دارم و بنشینیم به تماشا، بگوییم دوستت دارم و دست و پا نزنیم، اشک و لبخندمان را بغل بگیریم و همه چیز را صبورانه بسپاریم به زمان...
چرا که زیر آسمان برای هر چیز زمانی ست...
حالا بعضی وقت ها یک چیز کوچکی توی قلبم خسته است، دلش مهربانی می خواهد، بعضی وقت ها بیخودی تند تند می تپد و تقصیر هیچ کس هم نیست؛ بیخودی دیوانه می شود و دلش کرور کرور لحظه های بی دغدغه ی عاشقانه می خواهد؛
دلش می خواهد می توانست بگوید:
"مسافر کوچولو، شازده کوچولوی من،
یا بیا و کنارم بمان، یا این دخترکِ مغرورِ گل به دامنِ بهانه گیر را باخودت بردار و ببر گوشه ای با عشق گم و گورش کن".

محسن حسینخانی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۰۹
میم.خ

جانی و

جهانی و

جهان

با تو

خوش است...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۲:۴۷
میم.خ

عجیب با این جمله موافقم...

when you fully trust a person without any doubt, you finally get one of the two results :

a person for life

or

a lesson for life

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۰:۵۱
میم.خ

از شروع ترم جدید که ساختمون خوابگاه و اتاقمون عوض شده... احساس بهتری دارم... البته همچنان مشکلات اینترنتی پابرجاست...

یه دختری هم هست در همسایگی ما که بسیااااااااااااار بسیاااااااااااار مهربونه :) هر وقت رد میشه از کنار اتاقا، کفشا و دمپاییای همه رو مرتب و جفت میکنه...

خیلی هم عالی

دستش درد نکنه :)) 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۱۶
میم.خ

از مجموعه عکس های زیبایم از دریای زیبای خزر...

دریا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۳۰
میم.خ

اون زمونا که ما کم سن و سال بودیم و محصل دوره ابتدایی... زنگ مدرسه که زده میشد... پرواز می کردیم به سمت خونه هامون... بعدش هم، بازی بود و بازی... مشقامونم می نوشتیم ولی خودمون به تنهایی... مامان باباها خیلی درگیر ما نبودن...

اما الان از اول ابتدایی باید حرص بخوری که بچه درسشو بخونه، مشقُ تمریناشو حل کنه، کتاب کار تابستونشو کامل کنه... تازه بچه های قدیم درسشون خیلی بهتر بود و این از ورودی های سال به سال دانشگاه ها و وضعیت درسیشون کاملاً پیداست...

اینجاست که باید طنز آمیز گفت : واقعاً داریم به کجا میریم؟؟؟؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۴۴
میم.خ

روزهای غمگینی که با محصولات هیچ یک از قنادی های شهر ، رنگ شیرین شادی نمی گیرند...

بستنی

تجربه ی تازه ای بود... بستنی با طعم انگورهای تازه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۱۰
میم.خ

مرا

پیش از این

بسیار کشته اند

به جرم کلماتی که برای اولاد آدمی آورده ام به راه.

سخت است زاده ی هزاره ی باران باشی وُ

تشنه بمیری.

العطش

"سید علی صالحی"

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۶
میم.خ